تبليغاتX
وبلاگ كلاسي عمران88دانشگاه باهنر عمران, آبادانی
 

پایان کار

http://omranuk88.blogspot.com

 

آدرس جدید وبلاگ

بعد از کشمکش های فراوان بلاخره تصمیم بر این شد که بین بلاگفا و بلاگ اسپات با بلاگ اسپات کار کنیم . بزودی تمام مطالب این وبلاگ به آدرس بالا انتقال می یابد و از بازدید کننده گان عزیز خواهش میکنم که نظرات خودشان رو در وبلاگ جدید اعلام نمایند.

با تشکر

 


 

نوشته شده توسط حامد در شنبه 1389/04/12 ساعت 20:44 موضوع | لینک ثابت


سد بزرگ!؟

همانطور که می دونید هم اکنون کنکور ریاضی و فیزیک در حال برگزاریست!!( امیدوارم که هر کسی به خواستش برسه.

در اینجا  می خوام از حال و هوای خودم از قبل کنکور تا بعدش رو براتون بگم!(یه خورده فانه)

۳ماه قبل از روز حادثه-->یکی از دوستام زنگ زد گفت: حامــــــــــــــد!!! پسر فقط ۳ ماه مونده!! منم گفتم چــــــــی میگی!! ما که هیچی نخوندیم!! همین یه جمله ی دوستم کاری کرد که کتابها رو ببوسم(پاره  پوره کنم)بزارم کنار(چون نتیجه گرفته بودم دیگه هیچی نمیشم!!!!بین خودمون باشه هنوز هیشکی نمیدونه)

۲ماه قبل از روز حادثه-->همون دوستم زنگ زد گفت: حامد هرچی حساب می کنم نمیتونم یک دور دروس اختصاصی رو بخونم عمومی که بماند. منم گفتم چــــــــــــــــــــــــــــی میگی!یخورده حس رقابتم جو گیر شد، کتاب دینی کاج رو گذاشتم جلوم تا بشینم دینی رو همین امروز تموم کنم() . کتاب رو باز کردم، ۵دقیه ای خوندم تا اینکه یکی دیگه از رفیقام زنگ زد و یک سوال ریاضی ازم پرسید. یخورده زور زدم حلش کردم( البته با خودم خیلی حال کردم)بعد بهم گفت :مرتیکه مثل چــــی خوندیا!!گفتم پس چی فکر کردی. بعدش که صحبتامون تموم شد(۲ ساعتی با هم فک زدیم) گوشی رو قطع کردم و پیش خودم فکر کردم اگر اونهایی رو که بهتر بلدم بخونم شاید بهتر نتیجه بگیرم......هیچی آقا دینی رو گذاشتم کنار رفتم سراغ ریاضی.  شروع کردم ریاضی خوندن!!

۱ماه قبل از روز حادثه-->یادم اومد فیزیک هیچی نخوندم( واقعا هیچی) کتاب فیزیک پیش ۲ رو باز کردم و شروع کردم خوندن.یک هفته ای خوندم نتیجه گرفتم اصلا حسش نیست و بیخیالش شدم .

از اون موقع هم تا کنکور همش تو فکر آینده بودم(کی درس خوند؟)

۱ روز قبل از روز حادثه--> بچه ها رو جمع کردیم قرار گذاشتیم بریم یه دور خلصه ای(بیخیالی) بزنیمو بیایم. البته قبلش همه با هم قرار گذاشتیم در مورد کنکور و درس مرس اصلا حرف نزنیم!!! همچین که همه اومدیم سر قرار یکی از دوستام گفت: بابا  ول کنین این بچه بازیا رو کی چقدر خونده؟() آقا ۲ ساعت شروع کردیم در مورد خونده هامون حرف زدن! ساعت ۹:۳۰ رفتیم خونه هامون .من ساعت ۱۰ شام خوردم . بعدش رفتم تو رختخواب که بخوام. یه خورده وول خوردم دیدم نه! نمیشه ! چراغ ها رو روشن کردم کتاب دینی کاج رو باز کردم شروع کردم تا ساعت ۳ خوندن(فقط خلاصه هاش) .۳ خوابیدم و ۶ پا شدم . رفتم دنبال یکی از دوستام و با هم رفتیم در محل حادثه.

نمی دونم چی شد همچین که رسیدیم به محل حادثه من استرسم رفع شد(جدی میگم). خلاصه رفتیم سر جلسه و سوالا رو گذاشتن جلومون. ماهم دفترچه رو باز کردیم و شروع کردیم خوندن دفترچه!

همینو بگم که من هرچی رو که بلد بودم زدم. نه بیشتر نه کمتر. تو بلندگو اعلام کردن وقت عمومی تمام! دفترچه رو گذاشتم رو زمین و نگاه کردم به پاسخنامه.() همش سفید بود!! استرسم برگشت اونم به طور بسیار شدیدتری!  تصمیم گرفتم برم سراغ آبمیوه  کیک!!!!() هرچی دنبال بند و بساط خوراکیم گشتم پیدا نکردم که نکردم!!!!(هنوزم نمیدونم خوراکیام چی شدن)

سرتون رو درد نیارم ... دفترچه های اختصاصی رو پخش کردند منم سوالها رو با نهایت استرس جواب دادم. گفتن وقت تمام(توضیح: من اول ریاضی رو زدم بعد شیمی رو بعد هم فیزیک)...یه نیگاه رو پاسخ نامم کردم دیدم فیزیک هیچی نزدم(هیچی هیچی) ۴ تا سوال شانسی زدمو اومدم بیرون!!(اینها تنها سوالهایی بودند که شانسی زدم و جالبه که همشون هم درست شدند)

بعدش هم رفتم خونه و تا ساعت ۷ بعد از ظهر خوابیدم!....

....و الانم که در خدمت شمام!

 

 

 


 

نوشته شده توسط حامد در پنجشنبه 1389/04/10 ساعت 11:42 موضوع سخن دل | لینک ثابت


فرار از دنیا

قبل از هر چیز باید بگم که این مطلب اصلا جنبه ی مذهبی نداره!

تقدیم به همه ی اونایی که احساس تنهایی میکنن و دنبال راه نجاتی هستن....

واذکراسم ربک و تبتل الیه تبتیلا/رب المشرق و رب المغرب لا اله الا هو فاتخذه وکیلا/واصبر علی ما یقولون واهجرهم هجرا جمیلا

(سوره مزمل/۱۰-۸)

{و نام پروردگارت را ببر و تنها به او دل ببند/خدای مشرق و مغرب عالم که جز او خدایی نیست او را نگهبان اختیار کن/و بر طعن و یاوه گویی کافران و مکذبان صبورو شکیبا باش و به طرزی نیکو از آنان دوری گزین}

چند روزی بود که هر وقت از توی دانشگاه رد می شدم،بنر

اعتکاف دانشجویی جلوی چشمام خودنمایی می کرد.ومنم چند باری بی تفاوت از کنارش می گذشتم

آخه من تا حالا اعتکاف نرفته بودم و نمی دونستم چه جوریه،تازه من خودمو سنگدل تر از این حرفا میدونستم که بخوام برم اعتکاف.

ولی اینو خوب میدونستم که دیگه خسته شده بودم....

از ژل زدن موی سرم خسته شده بودم،از خط اتوی شکسته ی پیراهن و شلوارم که مثل لبه ی تیز چاقو خودنمایی می کرد خسته شده بودم،خسته شده بودم از درس و کلاس و دانشگاه،خسته شده بودم از اینکه هر روز وقتی که به دانشگاه میام،پیش خودم هزار بار بگم نکنه پیراهنم بد وایستاده،نکنه که موی سرم به هم ریخته باشه،هزار با پیش خودم نگم که فلان دختر امروز در مورد من چه قضاوتی می کنه و...

اگه بخوام همه ی اینا رو توی یک جمله خلاصه کنم باید بگم که از خودم خسته شده بودم،از منی که یک من هم نمی ارزید...

احساس تنهایی می کردم،انگار با همه ی داشتنی هام هیچی ندارم،چون که اونو ندارم...!

من و داوود و سید و شصت،هفتاد تا من دیگه که اونا هم مثل من از دنیا و متعلقاتش فراری بودیم به هر دلیلی تصمیم گرفتیم بریم یه جایی که هیچ کس و هیچ چیزی نباشه تا بتونیم بدون پرده و راحت وصمیمانه و عاشقانه با اونی که خودش ما رو دعوت کرده بود،درد دل کنیم،بریم بهش بگیم که واقعا دیگه خسته ایم.خسته ایم از اینکه روزهامون مثل خطهای وسط خیابون های شهرمون یکرنگ و تکرارین.

بگیم که خسته ایم از این بیهودگی،خسته ایم از این من ضعیف...

حقیقتش از اینکه بعد از عمری تباهی و بیهودگی می خوام برم جایی که جای من نبود احساس ترس و شرم داشتم اد اینکه نکنه اونجا کم بیارم.

واقعا اونجا جای من نبود ولی اونجا بودم.

اونجا همه ساده بودن با همه ی تجمل گرایی شون،همه متواضع بودن با همه ی غرورشون.هیچ کسی اونجا نمی گفت من،نمی گفت تو.همه با هم می گفتیم او...

تا حالا هیچ وقت به این سادگی نخوابیده بودم،به این سادگی غذا نخورده بودم،هیچ وقت با این صداقت نماز نخونده بودم،به این صداقت دلمو از دنیا خالی نکرده بودم.

بچه های اونجا با اینکه فقط سه روز با هم بودن ولی خیلی با هم صمیمی و صادق بودن،خیلی مهربون بودن(مثل بچه های کلاس ما....!)

بعد از ظهر ها که نزدیک اذان مغرب می شد،خود من خیلی خوشحال می شدم،نه اینکه به خاطر افطاری و غذایی که قراره بهمون بدن،از این خوشحال می شدم که اذان مغرب  برای من مثل این بود که خدا داره بهم میگه که امروز تو رو قبول کردم و حالا دیگه برو خوش باش که امروز امتحانت رو خوب پس دادی...

ولی با همه ی این احساساتی که داشتم،بعضی وقتا که بقیه ی بچه ها رو می دیدم که چه عاشقانه و کبوتروار دور حرم الهی طواف می کنن،به حال اونا حسودیم می شد وپیش خودم میگفتم که اونا کجا و من کجا...؟

روز آخر، وقت خداحافظی از این میهمانی بود.بچه ها حس غریبی داشتن،هر کسی گوشه ای رو برای خودش اختیار کرده بود وچنان اشک میریختن و راز و نیاز میکردن که من فکر میکردم که شاید اونا دارن چیزی رو میبینن که من نمیتونم ببینم،شاید اونا واقعا به اون بالا وصل شدن.منم که هرچی التماس چشمهای بخیلمو می کردم که اندکی باران ندامت بر مزرعه ی روی سیاهم بباراند،اما خبری از باران نبود.حالم مثل روزهای ابری بود که مردم از آسمان انتظار قطره ی بارانی دارن.خیلی دوست داشتم مثل داوود،سید،عمارو... گریه کنم اما انگار که هنوز نوبت من نشده....

دنیا با همه ی وقت کشی ها ومعطلی هایی که داره اما این سه روز برام مثل سه ساعت،نه سه دقیقه بلکه هم کمتر گذشت وحالا دوباره من ماندم و من،ولی اینبار منی که شاید کمی ارزش پیدا کرده به همراه خدایی که یک دنیا ارزش ستودن داره ....

حالا من ماندم و یک دنیای تو خالی،من ماندم همان قوطی ژل،من ماندم و همان خط اتویی که روی پیراهن وشلوارم خودنمایی می کرد،من ماندم و همان فکر پوچم که آن دخترک بینوا این بار در مورد من چه قضاوتی میکنه...

وای خدای من نذار که دوباره این دنیای من توخالی بمونه....

نذار که این افکار بیهوده جسم و جانم را آزار بده...

بذار که با تو باشم تا تو با من باشی و کس وچیز دیگه ای نباشه...

تو باشی وهیچ چیز دیگه ای نباشه...

خداوندا از آن روزی که ما را آفریدی

                                            به غیر از معصیت از ما چه دیدی

خداوندا به حق هشت وچهارت

                                                    زما بگذر،شتر دیدی ندیدی

منو با نظرات سازنده ی خودتون تنها نذارین.نیایش


 

نوشته شده توسط جواد در سه شنبه 1389/04/08 ساعت 21:14 موضوع سخن دل | لینک ثابت


تبارک الله احسن الخالقین!

علی ای همای رحمت    تو چه آیتی خدا را

که به ماسوا فکندی     همه سایه ی هما را

 

سالروز تولد پدر شیعیان جهان، روز مرد،و روز پدر رو به همه ی مسلمین جهان تبریک عرض میکنم.

 

در اولین جلسه ای که بطور تقریبا رسمی با حضور اکثریت نویسندگان برگزار کردیم تصمیم بر این شد که به جای استفاده کردن از سرویس بلاگفا، از سرویس بلاگسپات استفاده کنیم.(البته این یکی از تصمیمات بود. )

پس از ایجاد و کامل کردن قالب وبلاگ جدید، آدرسش رو در این وبلاگ میزنیم. 

در ضمن با نظرهاتون ما را یاری کنید!


 

نوشته شده توسط حامد در جمعه 1389/04/04 ساعت 23:5 موضوع | لینک ثابت


دعای پایان ترم!!!

(الهم اپسسنا فی الامتحان)

خدایا پاسمان کن در امتحان...

 pass


 

نوشته شده توسط داوود در سه شنبه 1389/04/01 ساعت 16:7 موضوع نظرخواهی | لینک ثابت


2010

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط علیرضا در شنبه 1389/03/15 ساعت 15:39 موضوع | لینک ثابت


زندگی برای مرگ...

                       ((هیچ گاه نبودن به تلخی فراموشی یک بودن نیست))

کاش میدانستم او به چه فکر میکرد وافکارش اسیرچنگ کدام غول بود.وقتی که واردشدیم چشمانش دوخته به در بود وبادیدن ما با همان ویلچری که همدم همیشگی اش شده به استقبالمان آمد.برق امید به بودن و وجود داشتن در چشمش نمایان شدوزودبه تاریکی عمیقی فرورفت.
یکی از بچه ها اولین شاخه گل را به او داد.کمی خوشحال ولی نمیدانم چرابعدازخیره شدن به آن سریع به اتاقش برگشت ووقتی کنارش رفتم چشمانش قرمزبود.حدود 8-37 ساله می آمد باموهای کمی بلند،ریشهای کوتاه وچهره ای معصوم وشکسته.سفیدی رنگ پوستش حاکی از غریب بودنش باکویر بود.خیلی برایم عجیب بود که بااین سن وسال کنار افرادی زندگی میکرد که همسن پدربزرگش بودند وبوی مرگ میدادند!!!
به او سلام کردم وپاسخم را به گرمی داد.ازما دعوت کرد بنشینیم.زندانی شدنش در این مکان برای ما در هاله ای از ابهام بود.
بعداز حرفهای معمولی خواستیم از خودش بگوید وشاخهای روی سرمان وقتی سبز شد که گفت مهندس کامپیوتر علم وصنعت بوده وعضوتیم ملی اسکی! از دختر7ساله اش میگفت که 5سال است ازاو دور بوده وهمسرنامهربانش که ازاوجداشده اجازه نداده با پاره تنش حتی تلفنی صحبت کند.بدبختی اش را از آن عصرلعنتی وتصادف مرگباری میدانست که منجربه قطع نخاعش شد.به اینجاکه رسید اشک درون چشمش حلقه زده بود ودلش میخواست باران چشمهایش را بر کویر خشک صورتش بباراند که سریع از زندگی فعلی اش پرسیدیم.دلمان برایش سوخت وقتی میگفت کسی حاضر به نگهداریش نشده واکنون روزها در ازای نگهداری بهزیستی از او،مجبور است برای آن اداره کارکند.اشک درون چشمانم حلقه زده بود وقلبم به شدت فشرده میشد.دیگر تحمل شنیدن رنجنامه اش را نداشتم که خداحافظی کردیم واز اتاقش خارج شدیم.
به پیرمردی برخوردیم که به سختی راه میرفت.به او سلام کردم ولی پاسخ نداد.بلندتر گفتم:((سلام پدرجان)).پرستار از آن طرف گفت:((ولش کن...اون نه میشنوه نه میبینه)).ناگهان قلبم فروریخت.دستش را گرفتم وایستاد.شاخه گلی به او دادم.گرفت ولمس کرد وبعد از آن با صدای ضعیفی حرفهایی زد که نفهمیدم ولی سقوط اشکی روی گونه اش توجهم را جلب کرد.یک دفعه به خودم آمدم که دیدم صورتش رابوسیده واکنون خم شده ام تا دستش را ببوسم.کاملا گریه میکرد وبااشاره از من خواست کنارش بنشینم.اورانشاندم ودمی کنارش نشستم.حرفهای نامفهمومی می زد که با بالا بردن دستش فهمیدم دارد دعامیکند.از او خداحافظی کردم وبه طرف حیاط راه افتادم درحالی که چشمهایم مسیر صورتش را رها نمیکرد.

به تعدادي سالمندبرخوردم كه بچه هابين آنها پخش بودندوبه هركدام شاخه گلي تقديم مي كردند.صداي پيرمردي كه فرياد مي زد توجهم را جمع كرد وباخودم دعامي كردم كه از ما ناراحت نشده باشد.تا اين كه يكي از بچه هاي قديمي تر كنارش رفت واو ناباورانه با تشويق بچه ها آواز مي خواند.كنارش رفتم وشاخه گلي به طرفش دراز كردم.نگاه خاصي به من انداخت ومن بخت برگشته هرلحظه احتمال ميدادم سرم فريادبكشد.نفس درون سينه ام حبس بود وچشمانم كه آن روز اختيارشان را از كف داده بودم،روي او قفل شده بود.زمان به كندي ميگذشت وبالبخند ناگهاني او انگار آبسردي روي سرم ريختند.شروع به خواندن آهنگ شادي كرد وماهم تشويقش مي كرديم.نگاهي به پاهايش انداختم و وقتي متوجه نگاه من شد گفت كه دردوران كودكي سوخته وپاي مصنوعي اش را براي تماشاي ما درآورد.ديدن استخوان انسان كه فقط يك لايه پوست رويش بود ويا پايي كه از زانو به بعد قطع بود،پشتم را لرزاند وصادقانه بگويم كه چندشم شد.

پيرمرد ديگري با صداي آهنگ كردي ضبط صوتش فضا راشاد مي كرد.هركه سراغش رفت ازاوخواست نوار خواننده اي خاص به نام (عباس حسن زاده)را برايش بياورد-لازم به ذكره هركي اين خواننده كرد رو ميشناسه خواهش ميكنم اين پيرمرد رو آخرعمري به آرزوش برسونه-.

سرم را برگرداندم ونگاهي به همه سالمندان وبچه هاي پخش بين آنها انداختم كه گرم صحبت بودند.نميدانم چه شد كه سراغ باغچه رفتم وآنجادنبال سه قطره خون ميگشتم.باديدن آسايشگاه به ياد شاهكار صادق هدايت افتاده بودم كه يكي از بچه هاي قبلي از پيرمردي كه آواز مي خواند سراغ كسي را ميگرفت كه هفته قبل آنجابوده و مريضي امانش را بريده بود.لبخند تلخي بر گوشه صورت پيرمرد نقش بست وبا بغضي ترك خورده گفت:((اون الان چند روزه كه مرده...حالش بدشد واومد تو باغچه...بردنش بهداري كه تموم كرد))

تازه فهمیدم که چرا ناخودآگاه سراغ سه قطره خون را ازباغچه گرفتم ونیافتم...اما نمیفهمیدم که چرا تقدیر این افراد برآن بود که آخرعمر در این سرای بی کسی در انتظار مرگ باشند؛مخصوصا وقتی متوجه میشدم برخی از آنها درجوانی افراد سرشناس و مشهوری بوده وحالاسرنوشت آنها را غریب غریب نموده.

یکی از آنها مهندس مهندس مکانیک دیگری استاد دانشگاه ویکی دیگر مهندس معماری که به اسمش قسم می خوردند.دنیا از دوران خوب زندگیشان -که همچون مصالح ساختمانی سالم بوده اند-استفاده کرده واکنون پسماندها را از خود طرد کرده.خنده تلخی بر لبم نشست که یکی از آنها گفت دو نوه دارد و اسمشان را هم بلدنبود وحتی هرگز آنها را ندیده.

حلقه بچه ها را دیدم که پیرمردی وسط آنها نشسته بود وبا صدای لرزانش شعرمی خواند:

پروانه صفت چشم به تو دوخته بودم-وقتی که خبردار شدم سوخته بودم

چندتنی از بچه ها هم برایش شعر می خواندند واو با تمام وجود گوش می سپردومارا دایی خطاب می کرد.اجازه گرفتم و دو بیتی کهنه ام راتقدیمش نمودم:

برای عاشقان غم آفریدند             برای عشق مرهم آفریدند

چو دیدم نوش دارو بعد مرگش          به عاشق مرگ همدم آفریدند

نمیدانم یاد چه افتاد که اشک روی گونه اش نمایان شد.

هنوز گیج ومنگ بودم که کدام معادله دنیایی آنها را به اینجا کشیده ودر کدام قمار زندگی باخته اند که سزاوار این مکانند.یا چرا فرزندانشان آنها را به باد فراموشی سپرده اندویادی از آنها نمیکنند؟ -شاید آنها نیزانتظار مرگشان را می کشند!!!

غرق در این افکار بودم که صدای پرستار رشته اش را پاره کرد.((چند نفری تو اتاقا رو تختن و نمیتونن بلندشن...به اوناهم گل بدین ناراحت نشن))

لبخندی زدم وبا یکی از بچه ها سراغ تختها رفتیم.اولین اتاق سمت راست پیرمردی که زمانه پشتش را چون هلال ماه خمیده بود واز او جزپاره ای استخوان باقی نگذاشته بود ناله میکرد.جلورفتم ومودبانه سلام کردم.پاسخم را با اشاره داد ومن گلی به طرفش دراز کردم.نگاهی به من انداخت که برق چشمانش را فراموش نمیکنم.گل را گرفت وبا صدایی خقه شده در گلو گفت:ممنونم پسرم...دست دور گردنم انداخت مرا بوسید.من هم متقابلا بوسیدمش که با همان صدا گفت می خواهد دراز بکشد.کمکش کردم و اورا خواباندم که هنوز صدای دعایش در گوشم است.ناگهان سوراخی نسبتا بزرگ روی گلویش دیدم به طوری که نای پیرمرد نمایان بود.نگاهی به دوستم انداختم که اوهم مبهوت بود وتازه پی به دلیل خفه بودن صدای او برده بود.گفتم:امری ندارید پدرجان؟...به سختی گفت:مچکرم پسرم... .

نمیدانم چه احساسی به من دست میداد وقتی پسرم خطابم میکرد.به این فکر افتادم که نکند روزی مجبور شوم پدر ومادر نازنینم را به این مکانها بسپارم!!!

آب گلویم را پایین دادم وزود از این فکر زجرآور بیرون آمدم.

دیگر نوبت وداع بود وهنگام خداخافظی پیرمرد شاعرعاجزانه خواهش میکرد باز هم به آنها سر بزنیم ویکی از بچه ها می خواست آنها برایمان دعا کنند.

در راه خروج از ساختمان بودیم که چشمم دوباره به آن مرد ویلچرنشین افتاد.به ذهنم آمد شاید در دیدار بعد اثری از او یا یکی از هم اتاقیهایش نباشد.نمیدانم به او وسایرافراد آنجا چه میگذرد ولی تازه میفهمم که چرا مادربزرگم همیشه آرزو داشت قبل از این که کسی از او پرستاری کنداز دنیا برود وخدا هم حاجتش را داد... 

در آخر اول از خودم وبعد از همه افرادی که دربهار جوانی اند میخواهم که افراد مسن را فراموش نکنند وگاهی هم به فکرشان باشند.

شاید روزی قرار باشد خودمان آنجا بپوسیم ومنتظر خوش آمد گویی به فرشته مرگ باشیم...

 


 

نوشته شده توسط داوود در شنبه 1389/03/08 ساعت 12:55 موضوع | لینک ثابت



چت روم

تالار گفتگو

نظر يادتون نره

وبلاگ كلاسي دانشجويان عمران 88

وبلاگ گروهی دانشجویان عمران ورودی 88 دانشگاه شهید باهنر کرمان

دانشگاه باهنر كرمان

 
به وبلاگ ما خوش آمديد

باز هم از وبلاگ ديدن كنيد